به وبلاگ شب 72 خوش آمدید



welcome to SHABE 72

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد
یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای؛
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت؛
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد؛
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند؛
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت؛
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد؛
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند؛
یک تقویت کننده فکراو را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است؛
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی؛
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد.

برگرفته از صامـــــــــــــــت

 

(خداحافظ همگی تا بهمن ماه)بای بای

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سهیل نظرات () |

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.



داستان خیانت



زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

داستان خیانت



آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

داستان خیانت



دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

داستان خیانت



دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

داستان خیانت



دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

داستان خیانت



رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

داستان خیانت





قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

داستان خیانت
برگرفته از صامــــــــــــــــت
نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط سهیل نظرات () |

خر جوانی میخواست زنی اختیار کند. سر انجام مادر خویش را مجبورکرد که به خواستگاری ماده خر همسایه برود. مادر که پاردُمش از گردش روزگارساییده شده بود به اوگفت : الاغ جان ، برای ازدواج باید مغز خر و دل شیر داشت، می دانم که اولی را داری ولی از داشتن دومی بیم دارم.

وقتی که خر میخواهد ازدواج کند



نره خر که از عطر یونجه زار و بوی دلدار سرمست بود، پاسخ داد : مادرجان به خود بیم راه مده ،هرچه خواهی از مرحوم پدر به ارث برده ام، دیگر نگران چه هستی ،اکنون آنچه می توانی در حق این خرترین انجام بده که یار چشم انتظار است و رقیب بسیار.

سرانجام مادر با اکراه به خواستگاری رفت و پس از چندی به میمنت و مبارکی خطبه عقد جاری شد و زندگی سرشار از خریت آنها آغاز گردید و اینک ادامه ماجرا...

چون که شد صیغه عاقد جاری هر دو گشتند خر یک گاری
بعد آن وصلت خوب و خَرَکی هردو خوشحال ولیکن اَلَکی
هر دو خرکیف ازین وصلت پاک روز وشب غلت زنان در دل خاک
نرّه خر بود پی ماچۀ خویش آخورش چال ، علف اندر پیش
ماچه خر با ادب و طنّازی داشت می داد خرک را بازی
بُرد سم های جلو را به فراز پوزه چرخاند به صد عشوه و ناز


گفت به به چه خر رعنایی مُردم از بی کَسی و تنهایی
یک طویله خری ای شوهر من تو کجا بوده ای ای دلبر من
بین خرها نبود عین تو خر آمدی نزد خودم بی سر خر
نه بود مادر تو در بر من نه بود خواهر تو سرخر من
چون جدا گشتی از آن جمع خران کور شد چشم همه ماچه خران
بعد ازین در چمن و سبزه و باغ نیست غیر از من و تو هیچ الاغ


یونجه زاریست در این دشت بغل ببر آنجا تو مرا ماه عسل
زود می پوش کنون پالون نو پُر بکن توبره از یونجه و جو
باز شد نیش خر از خوشحالی گفت به به چه قشنگ و عالی
عرعری کرد به آواز بلند هردو از فرط خریّت خرسند
ماچه خر بود پر از باد غرور که عجب نره خری کرده به تور
بعد ماه عسل و گشت و گذار نره خر گشت روان در پی کار
شغل او کارگر خرّاطی گاه می رفت پی الواطی


نره خر چون خرش از پل رد شد با زن خویش شدیداً بد شد
عرعر و جفتک او گشت فزون دل آن ماچه نگو، کاسۀ خون
ماچه خر گشت، بسی دل نگران چه کند با ستم نرّه خران
مادرش گفت کنون در خطری زود آور به سرش کره خری
میخ خود گر تو نکوبی عقبی مگر از بیخ تو جانا عربی
ماچه خر حرف ننه باور کرد پالون تاپ لِسَش دربر کرد


دلبری کرد به صد مکر و فسون ماچه خر لیلی و شوهر مجنون
بعد چندی شکمش باد نمود از بد حادثه فریاد نمود
گشت آبستن و زایید خری شد اضافه به جهان کره خری
نره خر دید که افتاده به دام جفتک خویش بیافزود مدام
ماچه خر داد ز کف صبر و شکیب در طویله تک و تنها و غریب
یک طرف کره خری در آغوش بار یک نره خری هم بر دوش


گشت بیچاره، چو این کاره نبود جز طلاق از خرنر چاره نبود
کرد افسارو طنابش پاره شد جدا ماچه خر بیچاره
تازه فهمید که آزادی چیست درجهان خرمی و شادی چیست
دیگر او خر نشود بیهوده تازه او گشته کمی آسوده
هرکه یک بار شود خر، کافیست بیش از آن احمقی و علافیست
مغز خر خورده هرآنکس که دوبار با خری باز نهد قول و قرار
گفتم این قصه که خرهای جوان پند گیرند ز ما کهنه خران

 

برگرفته از صامـــــــت

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط سهیل نظرات () |

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود …………….
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!

 

برگرفته از  لیمونات

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط سهیل نظرات () |

عشق من ناز نکن عمر ما پایون می گیره


یه روزی دست زمونه تورو از من می گیره


وقتی تنها با توبودن واسه من زندگیه


تورودیدن توروخواستن روکی از من می گیره


عشق من قلب این عاشق باتو اروم می گیره


همه ناله های من ازاون نگاه دوریه


تورودیدن تورو خواستن توروهرجا می بینم


بی تو وعشق تو من همیشه تنها می مونم


عشق من عاشقتم تکرارت هرشب عادته


همه حرفام به خدا ازعشق و ازسخاوته


باتوبودن توی دنیاواسه من نهایته


عشق من بی کسی و شب باتوپایون می گیره


همه رگهام ازحرارت نگات خون می گیره


توگمون کردی بری خاطره هاتم می میره


روزای رفته برام رنگ سیاهی می گیره


اگه صدبهاروپاییز واسه تو گریه کنم


نمی تونم که تورو همیشه ازیاد ببرم


عشق من بی کسی و شب باتو پایون می گیره


همه رگهام ازحرارت نگات خون می گیره


باتوبودن توی دنیا واسه من نهایته کنم


من همون عاشقتم تا که چشام بارونیه


همه ناله های منازاون نگاه دوری


باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط سهیل نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط سهیل نظرات () |

نامه دختری به جومونگ که لو رفت

سلام آقای جومونگ.

امیدوارم حالتان خوب باشد و ملالی در وجود شریف نباشد.

اگر از احوال اینجانب و سایر هموطنان بپرسید بنده که مخلص جناب عالی و تمام اعضای گروه دامون هستم.

هموطنان هم همگی دوست دار جناب عالی هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پای تلویزیون می نشینند تا جمال مبارک جنابعالی و یاران را ببینند و مرحبا بگویند و بر هر چه تسو و تسوئیان لعن و نفرین بفرستند.

و البته بعضی ها هم به خاطر تماشای جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشای سریال شما می نشینند.

به من چه؟

مرا که توی قبر اونها نمی گذارند.

غرض فقط این بود که بگویم اینجا همه جور آدمی هست.

آقای جومونگ من خیلی خوشحالم که سریال شما را تلویزیون ما نشان می دهد.

آخه می دانید؟

ماتوی سرزمین بزرگ مان اصلا آدمی مثل شما نداریم!

نه درتاریخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداریم.

به همین جهت دیدن شجاعت های شما، درستی شما، کاردانی شما برایمان لذت بخش است.

چه کسی می تواند سه تا تیر در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟

چه کسی می تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمی مثل تسو را به دست بیاورد؟

چه کسی می تواند یک تنه به وسط یک فوج بزند و همه را از دم تیغ بگذراند؟

این کار فقط و فقط ازجنابعالی برمیاید.

عموی پدرم می گوید رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.

ولش کنید لطفا، پیر است و هذیان می بافد. کلی هم اسم های اجغ وجغ مثل گیو و گودرز و سیاوش و بیژن و کیخسرو و اینها پشت سرهم ردیف می کند که مثلا اینها اساطیر مایند.

من که جدی اش نمیگیرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالی سر تر بودند چرا صدا و سیمای ما ازشان فیلم نمی سازد؟

مگر رستم همانی نبود که چند وقت پیش ها یک سریالی ازش نشون داد؟

اونکه اصلا لاجون بود. فقط حرف میزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستیم.

داداشم دیروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاریخشون می گفت که ما یه ستارخانی داریم که مثل جومونگ افسانه نیست و واقعی است و تازه از جومونگ هم چیزی کم نداره و کلی ازشجاعت و کاردرستی اش گفت.

گفتم داداشم گوش کن. من هم ستارخان راخوب می شناسم. همونی یه که اسمش رو خیابون دایی اینهاست. اما اگه کارش درست بود لابد یه فیلمی، سریالی چیزی ازش می ساختند.

بد که نگفتم.

خلاصه اینجا هرروز یه اسطوره علم می کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمی شه.

اما گوش من بدهکار این حرفها نیست.

من فقط مخلص جومونگم و غیر جنابعالی اسطوره ای ندارم.

دور دور جومونگ است وبس.

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط سهیل نظرات () |


Design By : Night Skin